خرید بک لینک

امروز توی یک تاکسی نشستم با سه مسافر! هر سه خانم و هر سه هم چادری. دوتاشان جوان و آن یکی میانسال! خب خیلی تعجب کردم. چون اساسا توی این تهران درندشت، احتمال پیدا کردن سه تا خانم چادری توی کل شهر چیزی در حدود صفر است؛ و حالا من سه تایش را یک جا توی یک ماشین پیدا کرده بودم! در عقب را که باز کردم، دو تا خانم عقبی به قاعده یک نفر -و نه بیشتر- جا را برایم باز کردند و من هم بغل دستشان نشستم. نه کیف زنانه ای بین ما قرار گرفت، نه کسی خودش را چسباند به در، نه کسی توهم زد که قرار است دستمالی شود و نه اصلا این مزخرفات به ذهن کسی خطور می کرد! با اینکه حسابی دیرم شده بود اما دوست داشتم تاکسی همین جور تا انتهای دنیا برود و هیچگاه توقف نکند. راستش را بخواهید دوست داشتم سرم را روی پای خانم بغلی ام بگذارم و لبه چادرش را توی مشتم بگیرم و او دستانش را از زیر چادر لای موهایم فرو کند و آنقدر سرم را نوازش کند تا همان جا خوابم ببرد. آخر میدانید؟ چادری ها بوی مادرم را می دهند!

برچسب: نویسنده: سارا قربانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 14:36

صفحه بندی