زندگی درس های زیادی برای آدم دارد. مثلا من تازگی ها فهمیده ام خیلی از این حزب اللهی مآب هایی که تا دمِ در دانشکده چهار تا دختر و پسر را در حال بگو بخند می بینند، آهشان به آسمان می رود و گره به جبین می اندازند و اَخ اَخ و پیف پیف به راه می اندازند، دردشان شرعیات و گناه کردنِ آنها نیست. هستند بینشان کسانی که ته دل دوست دارند جای همان پسرها یا دختر ها باشند و با جنس مخالف بگویند و بخندند. ولی شَمای مذهبی شان نمی گذارد! این قیافه و شَما هم بیشتر منبعث از ساختار مذهبی خانواده هاشان است. خب بالاخره اینها هم آدم اند و علایقی دارند. گناهشان چیست که در خانواده هایی با ظواهر مذهبی به دنیا آمده اند؟! این است که دائماً از کم شدن خدا ترسی در جامعه می نالند و دیگران را متهم به بی تقوایی می کنند! من وقتی این آدم ها را می بینم یاد قصه "آبجی خانم" صادق هدایت می افتم. قصه دختر زشتی که به خاطر زیبایی خواهرش مورد بی مهری قرار می گیرد و همین که از پیدا کردن شوهر نا امید می شود به دامان منبر و مسجد و روضه پناه می برد و به خواهر خود انگ بی دینی می چسباند! حالا هم آبجی خانم هایی هستند که نه به خاطر ظاهر نازیبا که به خاطر ظاهر مذهبی تحمیل شده به آنها از زمین و زمان طلبکارند و همه را به بی تقوایی متهم می کنند. چه فرقی می کند؟! آبجی خانم ها اطراف ما ریخته اند!
برچسب:
نویسنده: سارا قربانی